کاش من شاعر بودم، یا نویسنده.
آنوقت شاید دیگر نیازی نبود به اینهمه صدا که هر روز بی مقصد/ در این هوا/ هم کلام ِ کلاغ ها شود!
بیچاره آفتاب که دلش می خواست من ساقدوش ِ طلوع کردنش باشم!
آدم ها را براحتی می توان از طرز ِ پارک کردن هاشان شناخت!
من امروز یکی از آن عجول های بی احتیاطش را دیدم! که ماشینش چه فریادها که نمی زد از دیر رسیدن ِ صاحبش به قرار!
Dedicated to One of the most important person in my life
يك شب تا صبح گريه كردن هم برايت كافي نبود . . .
من:
گاهی وقت ها اشک هم دردی را دوا نمی کند. باید روبروی آینه بایستی و خیره به چشمانت به سکوت مرگ باری فکر کنی که تمام وجودت را در خود بلعیده است. و تو، جز یک بازیگر ِ دست و پا بسته هیچ نیستی در این نمایش.
کارگردان از دور فریاد میزند: بلندتر/ بلندتر/ صدای خنده هایت باید بپیچد در اتاق.
و تو جز یک لبخند چیزی نداری برای او.
کارگردان داد می زند: کات.
منشی صحنه با برگه ی لغو قرارداد تا دم ِ در همراهیت می کند.
من دارم از همه چیز جا می مانم..
تو:
تمامش کن. ورقش بزن ! پاره‌اش کن ! ان قدر که اگر روزی توی خیابان دیدی‌اش با خودت بگویی : اه..چه پیر شده و بخندی و رد شوی و....همین !
بخواه ! بشکن این بغض چند ساله لعنتی ات را؟
بزن خلاص.
ليز بخور برو پايين!
بیایید نوشته های این گوشه کنار را با لحن ِ نویسنده اش بخوانیم. بیایید کمی خودمان را جا دهیم بین ِ احساسات ِ نویسنده. برویم پشت دستانش. بنشینیم روی انگشت ها و هی بالا و پایین برویم با فشردن ِ هر کلمه. با نوشتن ِ هر جمله. با زدن ِ هر نقطه.
برای ِ یکبار هم که شده بگردید دنبال ِ نویسنده ی مورد علاقه تان. شماره اش را پیدا کنید. با او حرف بزنید. ببینید کلمات را چگونه ادا می کند. آرام است یا که عجول. بعد از چند کلمه می خندد. خ را چگونه تلفظ می کند! اصلا بگویید همین پست ِ امروزش را/ دیروزش را/ یک ماه گذشته اش را برایتان بخواند. بعد قطع کنید. شماره اش را پاک کنید. ولی لحنش را نه. صدایش را نه. طرز ِ حرف زدنش را نه.
آنوقت بروید دوباره بخوانیدش. ببینید چه حس ِ خوبی به شما دست می دهد. اصلا دیگر باورتان می شود که خودتان نوشته اید این جمله های لعنتی را!
كاغذهايم ناگهان غافلگير مي شوند!
همه ي حرف ها را فشردم، فشردم،
شد يك كلمه.
"عزيزم"

محمد صالح اعلا/ پنج شنبه/ اتوبان صدر
گاهی آدم دلش می خواهد برود لای لولای دری، پنجره ای، چیزی!
تا با باز و بسته شدن ِ هر باره اش هی ساییده شود، ساییده شود، ساییده شود ..
لذت سرعت در باران. در تاریکی مطلق هوا. بی هیچ واهمه ای.